چیزمی ماند ایمان امیدوعشق(اما عشق برترین آنهاست)3
بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ... شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه
و یاریم کن که در یابم
شوریدگی گذشته ام به من اموخت که
عشق تنها دست در دست بودن نیست
اگر که دلداده ات شوم
باید از اغاز بدانم
که مرا بیش از انچه او داشت دوست می داری
من اگر پیامبر بودم رسالتم شادمانی بود بشارتم آزادی و
معجزه ام خنداندن کودکان نه از جهنمی می ترساندم نه
به بهشتی وعده میدادم تنها می آموختم اندیشیدن را
و انسان بودن را
زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون، امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
سیمین بهبهانی
جز تو کسی باب دل ما نشد
هر چه پرستو شدم و پر زدم
هم نفسی مثل تو پیدا نشد
امروز بسی دلتنگم .حجم سنگینی روی قفسه سینه ام حس می کنم
روزگار غریب
نه حق دوست داشته شدن
اینکه بگذارند ذره ای دوستشان داشته باشی
بی آنکه دست نوازشت را پس زنند
اینکه به آزادی گریستن
بی آنکه بیم برآشفتن خواب همسایه ات را داشته باشی
نه حق به خود پرداختن
اینکه تنها دمی به خود بیاندیشی
بی آنکه در غم دردهای دیگران باشی.
میان شور وشوق تو
میان ترس وتردید دلم امروز
میان ابرهای تیره اینجا
میان بغض وا مانده
میان حسرت دیروز
لحظه ها را گم کرده ام انگار
دست و پای دلم لرزان
باز کودک می شوم.
عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر اذری نخواهی یافت.
بهانه نوشتنم تو بودی
قبل از اینکه بدانم
اینجا
این روزها
عشق را چه ارزان می فروشند.
دل یخ کر ده ام را میان
دستهای مهربان دلت
جا می دهی؟