تبليغاتX
بچه های آسمان





















بچه های آسمان

چیزمی ماند ایمان امیدوعشق(اما عشق برترین آنهاست)3

"دشنه ات را از پهلویم بیرون بکش

بگذار زندگی کنم

بگذار با دیگری آشنا شوم

که یاد ترا از خاطرم پاک کند

و موهایت را که به دور گردنم پیچان است پاره کند

بگذار راه های بی تو را بروم

صندلی های بی تو را بنشینم

و قهوه خانه هایی را که تو در حافظه شان نیستی

بگذار

 زندگی کنم .."

....

چطور میخواهی قصه عاشقانه مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی

و قانعشان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند؟

 

"آموزگار نیستم تا ترا بیاموزم چگونه دوست بداری

ماهیان به آموزنده ای نیاز ندارند تا شنا بیاموزند

و پرندگان به آموزنده ای برای پرواز نیازی ندارند

عشق را از ماهی بیاموز و از پرنده

که عشق آموختنی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمیدانستند "

                                                                                          نزار قبانی

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت22:42توسط شیدا | |

به نام حق
  امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
 کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
 لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
 بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
 صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
 تلفن کردي تا از آخرين شايعات
با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
 من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
 سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
 را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
 آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
 در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
 آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
 هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
 ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
 خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
 کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
 دارم. روز خوبي داشته باشي...
 دوست و دوستدارت:خدا

+نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت16:39توسط شیدا | |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوانی كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد  چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی  که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
  باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید  اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد  دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

 

 ويکتور هوگو :


 


+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت10:45توسط شیدا | |

اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بميرم

معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك، دور سير، گرسنه رها، اسير، دلتنگ، شاد آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرامباد! مفهوم مرگ من، در راه سر افرازي تو، در كنارتو، مفهوم زندگي است معناي عشق نيز در سرنوشت من! با تو، هميشه با تو، براي تو...

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت23:10توسط شیدا | |

تب اب وایینه با دلم می خورد

گره

 

تو با منی انگار

 

ودر منی جاری

 

این روزها را من نمی کنم

 

کهنه

 

 

نمی روم از دست

 

تو با منی انگار

 

ودر منی جاری

 

این حس که با تو نا تمامم را

 

چه خوب میدانم نمی کنی باور

 

انگار من شوریده خیال میبافد

 

شعر میگویدچه عیب دارد که

این خطوط مبهم وسر در گم دل

نوشته ای باشد

 

یا اینکه میان این همه روز مرگی

 ها دنبال خودش باشد

 

باز با من بگو از ان شب رویایی

 

ان شب که هذیان بود

 

یا چون خیال نسیم نزدیک

 

انشب که سبک بودی

 

از خود رها بودی

 

تو با منی انگار

 

ودر منی جاری

+نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت17:27توسط شیدا | |

این روزها هیچ حرف تازه ای نه از دلم ونه از هیچ کجای دنیا ندارم خوبم ؟ مینویسم که خوبم اما  تو باور نکن. این روزها تنها احساس کسی را در کنار خود داشتن که بی پروا با او حرف بزنی واو فقط گوش کندوگه گاه دستهای مهربانش را روی شانه ات بگذاردو با تبسمی شیرین ترا به خودش بفشارد گرمای مطبوعی به تنم میریزد ومن نعشه از خوشی را غرق رویا میکندامشب شاید مثل هر شب این شب نوشته های مخشوش را پاره نکنم خوب به نوشتن با یه مداد روتن سفید دفتر هنوز بیشتر عاشقم.

دلم میخواد الان که شب سردی ویه کمی دیر وقت واسه قدم زدن برم بیرون من باشم ویه خیابون که انتها نداره .وصدای قدمهای خودمو بشنوم مثل همه سالهای دور گذشته  اون سالهای خوب دوران دانشجویی واون همه ولولوژی های من وهمه دوستام.کی فکرشو میکرد توی زندگی اینقدر وقت کم بیاری که همیشه تا دیر وقت بشینی مثلا چند ورق کتاب بخونی  یا حتی کاری که من لذت میبرم اینه که بشینم وهمینجوری واسه خودم فکر کنم وگاه برم به هپروت.نمی دونید چه قدر لذت بخشه وقتی واسه چند ثانیه میتونی واسه خود خود خودت باشی .خدایا ناشکر نیستم همینکه دو تا دسته گل بهم دادی که شیرینی دنیا تو خنده هاشونه خیلی ممنونم ازت ممنونم خدااااااااا

--------------------------------------

همین امشب درون سایه ها یک نفر فریاد میزد

روشنی رویای دور یک نابینا نبود.

-----------

در من هوای پریدن است

تا انجا که بالها رمق دارند

از درو دیوار زمان بالا خواهم رفت

وپاهای خمود از ماندن را بر دوش خواهم کشید.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت23:14توسط شیدا | |

در هراس کوچه های تنگ وتاریک همیشه

بوی دوست می پیچد

که میخواند مرا در بر

ومن این در هزاران گم

چه بیهوده سراغ از نا کجا میگیرداز هر کس

 که فانوسی به دست دارد.

نمی داند که در خود هزاران چلچرا غ روشنو

 تابنده تر دارد.

شاعر که نیستم بگذار بنویسم زمزمه هایی که باد میاورد وشمایی که میخوانید مثل اساتید ادبی سختگیر نباشید.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت7:52توسط شیدا | |

Today before you complain about life
Think of someone who went too early to heaven
امروز قبل از اینکه از زندگی شکوه کنی به کسی فکر کن که خیلی زود از دنیا رفته

Before you complain about your husband or wife
Think of someone who's crying out to God for a companion
قبل از اینکه از همسرت گله کنی به کسی فکر کن که با گریه از خدا یک همراه و همدم میخواهد .

Before you complain about the taste of your food
Think of someone who has nothing to eat
قبل از اینکه از طعم یک غذا شکایت کنی به کسی فکر کن که هیچ چیزی برای خوردن ندارد

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت19:49توسط شیدا | |

خسته وخمودم امروز

ودلم می خواد یه جا بی حرکت بشینم وفقط اجازه بدم صداها از من عبور کنند.

با اینکه ا ماه بیشتر نیست که از سفر بر گشتم بازم دلم می خواد چشمم رو ببندم وخودمو به دست موج اب دریا بسپرم ومن ارمیده بر بستر آرام دریا چشم بدوزم به ابی آسمون ومرغهای دریایی که از بالای سرم پرواز میکنند.

من دلم می خواهد بروم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

وبگویم با او

که دلم بس تنگ است.

ودر این دل تنگی در پی معجزه ام

که بگیرد از من این من بی خود را

وبگوید با من

میشود از نو ساخت

یک جهان بهتر

که در آن جنگ نباشد

که در آن حتی فقر

حتی یک  کودک گشنه نباشد.وهمه دخترکان کوچک موسم مدرسشان بی کیف

بی کفش نمانند.اخ ای خدایی که اینقدر نزدیکی

 عدالت آنهمه دور

دلها اینهمه کور

 پ ن :امروز یکمی مالیخولیایی ام

هیچ

هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست فقط دارم به های هوی باد

به بیابان بی سوال یا به آسمان بلند می گویم.

من هم آشیانه ام من هم این خار مانده از پاییز را دوست دارم.

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت13:12توسط شیدا | |

عکس های روز دنیا mehr27.royablog.com   √ 

در را که باز میکنم
دو فنجان کنار هم نشانده ای
و عطر چای مرا میبرد
به دست های تو
به ساعت چهار
به آن فکر کوچک
که برخیزی و
دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی
در را باز میکنم
عطرها مرده اند
بر میز ، کاغذیست که بر آن نوشته ای:
"چگونه با تو از چمدان سخن بگویم ؟" (گروس عبدالملکیان)

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت15:20توسط شیدا | |