|
"دشنه ات را از پهلویم بیرون بکش بگذار زندگی کنم بگذار با دیگری آشنا شوم که یاد ترا از خاطرم پاک کند و موهایت را که به دور گردنم پیچان است پاره کند بگذار راه های بی تو را بروم صندلی های بی تو را بنشینم و قهوه خانه هایی را که تو در حافظه شان نیستی بگذار زندگی کنم .." .... چطور میخواهی قصه عاشقانه مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی و قانعشان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند؟ "آموزگار نیستم تا ترا بیاموزم چگونه دوست بداری ماهیان به آموزنده ای نیاز ندارند تا شنا بیاموزند و پرندگان به آموزنده ای برای پرواز نیازی ندارند عشق را از ماهی بیاموز و از پرنده که عشق آموختنی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمیدانستند " نزار قبانی
به نام حق
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی و امیدوام اگر جوانی كه هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان ويکتور هوگو :
اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بميرم معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك، دور سير، گرسنه رها، اسير، دلتنگ، شاد آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرامباد! مفهوم مرگ من، در راه سر افرازي تو، در كنارتو، مفهوم زندگي است معناي عشق نيز در سرنوشت من! با تو، هميشه با تو، براي تو... اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم
تب اب وایینه با دلم می خورد
گره تو با منی انگار ودر منی جاری این روزها را من نمی کنم کهنه نمی روم از دست تو با منی انگار ودر منی جاری این حس که با تو نا تمامم را چه خوب میدانم نمی کنی باور انگار من شوریده خیال میبافد شعر میگویدچه عیب دارد که این خطوط مبهم وسر در گم دل نوشته ای باشد یا اینکه میان این همه روز مرگی ها دنبال خودش باشد باز با من بگو از ان شب رویایی ان شب که هذیان بود یا چون خیال نسیم نزدیک انشب که سبک بودی از خود رها بودی تو با منی انگار ودر منی جاری
این روزها هیچ حرف تازه ای نه از دلم ونه از هیچ کجای دنیا ندارم خوبم ؟ مینویسم که خوبم اما تو باور نکن. این روزها تنها احساس کسی را در کنار خود داشتن که بی پروا با او حرف بزنی واو فقط گوش کندوگه گاه دستهای مهربانش را روی شانه ات بگذاردو با تبسمی شیرین ترا به خودش بفشارد گرمای مطبوعی به تنم میریزد ومن نعشه از خوشی را غرق رویا میکندامشب شاید مثل هر شب این شب نوشته های مخشوش را پاره نکنم خوب به نوشتن با یه مداد روتن سفید دفتر هنوز بیشتر عاشقم. دلم میخواد الان که شب سردی ویه کمی دیر وقت واسه قدم زدن برم بیرون من باشم ویه خیابون که انتها نداره .وصدای قدمهای خودمو بشنوم مثل همه سالهای دور گذشته اون سالهای خوب دوران دانشجویی واون همه ولولوژی های من وهمه دوستام.کی فکرشو میکرد توی زندگی اینقدر وقت کم بیاری که همیشه تا دیر وقت بشینی مثلا چند ورق کتاب بخونی یا حتی کاری که من لذت میبرم اینه که بشینم وهمینجوری واسه خودم فکر کنم وگاه برم به هپروت.نمی دونید چه قدر لذت بخشه وقتی واسه چند ثانیه میتونی واسه خود خود خودت باشی .خدایا ناشکر نیستم همینکه دو تا دسته گل بهم دادی که شیرینی دنیا تو خنده هاشونه خیلی ممنونم ازت ممنونم خدااااااااا -------------------------------------- همین امشب درون سایه ها یک نفر فریاد میزد روشنی رویای دور یک نابینا نبود. ----------- در من هوای پریدن است تا انجا که بالها رمق دارند از درو دیوار زمان بالا خواهم رفت وپاهای خمود از ماندن را بر دوش خواهم کشید.
در هراس کوچه های تنگ وتاریک همیشه
بوی دوست می پیچد که میخواند مرا در بر ومن این در هزاران گم چه بیهوده سراغ از نا کجا میگیرداز هر کس که فانوسی به دست دارد. نمی داند که در خود هزاران چلچرا غ روشنو تابنده تر دارد. شاعر که نیستم بگذار بنویسم زمزمه هایی که باد میاورد وشمایی که میخوانید مثل اساتید ادبی سختگیر نباشید.
Today before you complain about life Before you complain about your husband or wife Before you complain about the taste of your food
خسته وخمودم امروز
ودلم می خواد یه جا بی حرکت بشینم وفقط اجازه بدم صداها از من عبور کنند. با اینکه ا ماه بیشتر نیست که از سفر بر گشتم بازم دلم می خواد چشمم رو ببندم وخودمو به دست موج اب دریا بسپرم ومن ارمیده بر بستر آرام دریا چشم بدوزم به ابی آسمون ومرغهای دریایی که از بالای سرم پرواز میکنند. من دلم می خواهد بروم تا ته دشت بروم تا سر کوه وبگویم با او که دلم بس تنگ است. ودر این دل تنگی در پی معجزه ام که بگیرد از من این من بی خود را وبگوید با من میشود از نو ساخت یک جهان بهتر که در آن جنگ نباشد که در آن حتی فقر حتی یک کودک گشنه نباشد.وهمه دخترکان کوچک موسم مدرسشان بی کیف بی کفش نمانند.اخ ای خدایی که اینقدر نزدیکی عدالت آنهمه دور دلها اینهمه کور پ ن :امروز یکمی مالیخولیایی ام هیچ هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست فقط دارم به های هوی باد به بیابان بی سوال یا به آسمان بلند می گویم. من هم آشیانه ام من هم این خار مانده از پاییز را دوست دارم. |
About![]()
صدا کن مرا صدای تو خوبست Archivesآبان 1388مهر 1388 خرداد 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
هستی |