بچه های آسمان

چیزمی ماند ایمان امیدوعشق(اما عشق برترین آنهاست)3

سلام

گم شده بودم در بین این همه ادماییی که بی تفاوت

از کنار هم میگذرن

 ۳۶ امین تولدمو کنار عزیزام جشن گرفتم

امیدوارم تجربه های امسال کمک کنه زندگی  کردنو بهتر یادبگیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/07/18ساعت 16:39  توسط شیدا  | 

دلتنگم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/01ساعت 18:17  توسط شیدا  | 

به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام

حتی عشق را

+ نوشته شده در  جمعه 1391/05/20ساعت 18:40  توسط شیدا  | 

این روزها

دقیقا نمی‌دونم کجایِ یک رابطه باید دل رو به دریا زد
نمی‌دونم مناسب‌ترین حرف ، مناسب‌ترین حرکت کی باید باشه
ولی‌ میدونم ، جلوی اتفاق رو نباید گرفت
گاهی‌ هم بهتره اتفاق رو جلو بیندازی
مثلاً وقت رفتنت که می‌شه
یکباره برگردی بگی‌ دلم نمیخواد برم
وقت رفتنش که می‌شه
دستش رو بگیری بگی‌ دلم نمیخواد بری
وقتی‌ یکی‌ بهت میگه پیشم بمون
درنگ نکن ... پیشش بمون
وقتی‌ دلت می‌خواد پیشش بمونی‌ ... غرور نداشته باشی
دست‌هات رو حلقه کن دورش
بگو ... دوستت دارم ... دلم می‌خواد پیشت بمونم


بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ... شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/25ساعت 17:23  توسط شیدا  | 

زیاده خواه نیستم
جاده‌ ی شمال
یک کلبه ی جنگلی‌
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی
کمی‌ هیزم
کمی‌ آتش
مه‌ِ جنگل
کمی‌ تاریکی‌ِ محض
کمی‌ مستی
... کمی‌ مهتاب
برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار
و بوی یار
و بوی یار
و بوی یار


نیکی‌ فیروزکوهی
See More
184 · ·
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/31ساعت 13:57  توسط شیدا  | 


اگر قدرتش را نداری مرد باشی‌
دورِ سه چیز را خط بکش
زن
عشق
مستی

هزار بار گفته ام
در آغوشِ پر قدرتِ مردِ عاشقت
... زنی‌ مست باش
زنی‌ مست


نیکی‌ فیروزکوهی
See More
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/30ساعت 16:18  توسط شیدا  | 

شیدایت

اگر شیدایت شوم سوگند میخوری که راستگو باشی

و یاریم کن که در یابم

شوریدگی گذشته ام به من اموخت که

عشق تنها دست در دست بودن نیست

اگر که دلداده ات شوم

باید از اغاز بدانم

که مرا بیش از انچه او داشت دوست می داری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/29ساعت 12:12  توسط شیدا  | 

من اگر پیامبر بودم رسالتم شادمانی بود بشارتم آزادی و

معجزه ام خنداندن کودکان نه از جهنمی می ترساندم نه

به بهشتی وعده میدادم تنها می آموختم اندیشیدن را

و انسان بودن را

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/29ساعت 11:54  توسط شیدا  | 

برای همه مادران سرزمینم

زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون،‌ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه

زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/01ساعت 13:23  توسط شیدا  | 

درد دارد دوست داشتن

هر چه زدم بی تو دلم وا نشد

جز تو کسی باب دل ما نشد

هر چه پرستو شدم و پر زدم

هم نفسی مثل تو پیدا نشد

امروز بسی دلتنگم .حجم سنگینی روی قفسه سینه ام حس می کنم

روزگار غریب

نه حق دوست داشته شدن

اینکه بگذارند ذره ای دوستشان داشته باشی

بی آنکه دست نوازشت را پس زنند

 

اینکه به آزادی گریستن

بی آنکه بیم برآشفتن خواب همسایه ات را داشته باشی

 

نه حق به خود پرداختن

اینکه تنها دمی به خود بیاندیشی

بی آنکه در غم دردهای دیگران باشی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 16:37  توسط شیدا  |